|
window of sky |
به نام خدا
خواب
از خواب که برخواستی، از کابوس ها چیزی جز رعشه ای آنی باقی نماند. و شیرینی رویاهای شبانه خاطره ای محو در ذهنی شلوغ. و زمان گذشت تا رنج هایت را چون کابوسها، و خوشی ها را چون رویاهای شبانه، به ابدیت بسپارد. و این معجزه زمان است. تعبیر خواب واقعیات جز فراموشی نیست. مرگ کابوسها و رویاها، مرگ رنج ها و خوشی ها، یعنی هر لحظه بیداری از خواب گذشته.
[ M-SH ]
[ ]
به نام خدا پنجره ای بسته با شیشه های دودی او را ببخش، این رو گفت و رفت. اما بخشیدن همیشه کار ساده ای نیست، به خصوص وقتی با آدم هایی رو به رو شی که تو چشمات نگاه کنن و بهت دروغ بگن، آدم هایی که برای رسیدن به خواسته هاشون به هر کاری دست بزنند، آدم هایی که صداشون از دیگران بلندتره و البته بازیگران خوبی هم هستند. هر لحظه به یک رنگ، و گاهی هم بزرگترین مدعیان انسانیت! بخشیدن سخت می شه وقتی می فهمی هر لحظه سخن گفتنشون تنها نمایشی ساده بوده برای رسیدن به هدف.... صبر کن! هدف! نه فکر کنم چندان هم سخت نباشه که همه چیز رو درباره این آدم ها فراموش کنی، آره می تونی ببخشیشون وقتی به اهداف کوچکشون فکر می کنی. وقتی نهایت آرزوهاشون فقط چند قدم آن طرف تره. پس باید اونها رو با آرزوهای کوچکشون تنها گذاشت. و البته نوشت... نوشت، سطر ها نوشت، درباره آدمی، اینکه آدمی همینه و شاید اصلا مقصر نیست، اینکه انسان به راحتی می تونه همونقدر که نام انسان رو به یدک می کشه، بی هراس از انسانیت فاصله بگیره... اما ای انسان واقعا فقط همین؟! نه ، همین نه! انسان روزی خود را در آینه زمان خواهد دید! کاش پیش از آن پنجره را بگشاید.....
[ M-SH ]
[ ]
به نام خدا حباب این جهان پر از حبابه ، شاید یک فرد ، شاید دو دوست ، یک گروه ، یک دسته و یا .... بالاخره حباب خودشو دارن. گاهی حباب رو می شکنند، اما ، بعد یه حباب جدید کوچکتر یا بزرگتر ... و شاید یک فرد ، شاید دو دوست ، یک گروه ، یک دسته ، ... قانون های جدید ، فرقی نمی کنه به چه نامی. اما مهم حباب نیست، که چرخش این گنبد دوار بر اینه. مهم جنس حبابه، مهم اینه که دیدگان بتونن از دیوار شیشه ای حباب ، حباب های دیگه رو ببینن ، بعضی حبابا از جنس طلاست، چنان خیره کننده که ....
ما آدم ها گاهی مسخ می شیم ، مسخ افکارمون. فرقی نمی کنه به چه نامی. پنهان شده ایم در پس پرده ی دانسته های خویش.اون وقته که درون هیچ حبابی رو نمی بینیم ، و بعد فرصتی برای مقابله ، جدال، و یا به دنبال شکستن یک حباب. جهان هنوز می گردد چه کسی هست در این میان که بگوید همه ی حرف ها برای شنیدند؟ و همه ی شنیده ها برای تامل و تامل ، فرصت تحلیل داده ها برای انتخاب [ M-SH ]
[ ]
به نام خدا بدون عنوان ای خورشید، ای ماه، ای ابر، ای کوه، ای جنگل، دریا ، گل ها ، برگ ها،................... زیبایی تان، تنها، دیدگانم را نوازش نمی دهد، اندیشه ام را نیز می پروراند. ای دود های آلوده ی شهر، شما را می پذیرم، تنها برای اینکه ، به آسمان آبی می اندیشم، و به شوق تماشایش در اعماق وجود خویش فرو می روم. و چه خوش آفرینشی ست قوای اندیشه .... چه لذت بخش است تفکر و پرواز اندیشه تا دور دست ها، تا اعماق دریاها و تا بی انتهای آسمانها .
گلبرگ های رنگین ، رگبرگ های کوچک برگی سبز افتاده بر زمین، شاخه های خشکیده ی درختی بی بار در میانه ی صحرا، رمل های نرم و داغ آفتاب خورده ........................................ با همه ی وصف نا پذیری ، اندیشه آدمی را به سوی خود می کشاند و وجود او را را به خارج از بعد زمان و مکان می برد.
شکر گویم، وجودش را حتی اگر ، مرا با خود در میان جنگ ها بَرَد، در میان قحطی ها ، گرسنگی ها، آوارگی ها، مرگ ها ، خیانت ها ، رنج ها، دروغ ها، تهمت ها، نا مردمی ها،... حتی اگر اشک هایم راجاری سازد، فریادم را برآورد و درونم را منقلب سازد.
انسان می اندیشد، به گذشته ، حال ، آینده، به بودن و نبودن، به بشریت، آفرینش، حیات ، دین ، فلسفه، مرگ، ..... شاکی می شود، در جایگاه متهم می نشیند، و گاه حق قضاوت میابد. این است انسان. و باز هم سپاس......
[ M-SH ]
[ ]
به نام خدا
کدام پوسته؟ کدام رنگ؟ کدام پنجره را می گشاییم ؟ به کدامین سو سرک می کشیم؟ بی مقدمه، بعضی آدم ها دوست داشتنی ترند. اون ها که با باورهای واقعی خودشان زندگی می کنند. با خودشون. به راستی، چند نفر پیدا می شن تو دنیا، که جلوی آینه از خودشون بپرسند، هی، تو کی هستی؟ و حالا یک سوال؟ ما چه جور آدم هایی هستیم؟ به راستی! * یک پوسته ی ساختگی ! هر جوری شده قالب تنمون می کنیم. فکر می کنیم اونیم چون باید باشیم. * به پوسته ی تنمون اکتفا می کنیم و با زمان همراه می شیم تا شاهد فرسودگی اش باشیم. قالبی که هر چند اندازه ی تن ماست، اما در گذر زمان ما رو اندازه ی خودش می کنه. * با تک تک سلول هامون پوسته می سازیم، از وجود خودمون، چیزی که می توانیم بشیم. هر روز تازه تر بی آنکه یادمون بره چی بودیم، باورهامون رو می سازیم و گاهی مستحکم می کنیم. ... به راستی ما چه جور آدم هایی هستیم؟!!!
[ M-SH ]
[ ]
به نام خدا پنجره ای از دیروز تا امروز صحنه ی 1 امروز خونه ی فرشته خانوم _...عجب ادم مزخرفیه ، امیدوارم خدا به روزگار سیاه بشونتش .هر چه بارش کنم کمه . اِ اِ اِ دیدی ، دیدی چه جوری با اون زبون مار گزیدش آبروی من رو جلو دوست و دشمن برد . بشکنه ، بشکنه این دست که نمک نداره . توی این دنیا همینه به هر کی خوبی کنی از پشت بهت خنجر می زنه . اینه رسم زمونه . بمیری بمیری فرشته اگه دیگه یادت بره که چه کرد در حقت . اگه به خودم بود بار و بندیلم می بستم می رفتم یه جا که دیگه چشمم توی اون چشمای نحسش نیفته . دیروز خونه ی همین فرشته خانوم ...این گیتی عجب زن محترمیه ، خدا عمرش بده . ان شاء الله هر چی از خدا می خواد بهش بده . از خواهرم برام عزیزتره .خیلی این چند روز هوامو داشت ، نمی دونستم دست تنها با این همه مهمون چه کار کنم . فقط اونه که تو این جور موقع ها حال منو خوب می فهمه . ماشاءالله کاردان و با درایته ، اگه اون نبود نمی تونستم به همه ی کارام برسم ... صحنه ی دو خونه ی گیتی خانوم امروز _... زنیکه بی ادب خجالتم نمی کشه . هر چی از دهنش در میاد می گه .آبروی منو جلو در و همسایه برد ، انگار حالا چی گفتم . به اسب شاه گفتن یابو. انگار نوشته داده دستم و گفته اینو بگو ! من چه می دونم چی بگم تو نظر منو خواستی منم راستشو گفتم . دیگه من باشم برا این آدم دم دمی مزاج کاری کنم . چی می کشن از دستش این دور و بریاش .با اون فامیلای درب و داغونش . فکر کرده کیه ؟!! دیروز خونه ی همین گیتی خانوم طفلک فرشته خیلی دست تنهاس ، سارا جان ، مادر ، کارا رو امروز سپردم دست تو . می رم ببینم فرشته امروز چه کار داره . با این حال و روزش یه جماعت امشب قراره بیان خونش هیچ کس نیست دستشو بگیره ، باری از دوشش برداره . زن به این خوبی ، کی قدرشو می دونه ؟!خدا ان شاء الله برا شوهر و بچه هاش نگهش داره . زن زحمت کشیه ...
وقتی شنید خوب فکر کرد ، سعی کرد ذهنش رو متمرکز کنه ، برایش قابل فهم نبود . با این که می دونست این صحنه ها و لحظات دوباره تکرار می شن و بخشی از زندگی اند اما باز هم فکر کرد ، آیا راهی هست ؟ مهم نیست که بفهمیم سر چی با هم جدل می کنیم ، سر حرف های ساده ؟ یا منطق های پیچیده . همواره در نوسانی میان سردی و گرمی و دراندیشه ی تامین منافع شخصی . بی توجه به دیگری و گاه رفتارهای ایثارگر مآبانه . در نظر بعضی آدما ارزش لحظه های کنار هم بودن کمتر از اونه که بخوان به اندیشه شون فرصت بدن تا همه چیز رو ارزیابی کنه و به جای تامل و هم اندیشی ، برداشت های شخصی ، توقعات بی جا ، ذهنیت سازی و ... آنگاه نگاه های خصمانه ، فریاد های نا به جا .... وبعد همینه دیگه ،چه دنیای بی خودی، آدم بمیره بهتره مردم همه همینن ، فکر کنم همه به جز من خودخواه ، متکبر و ظالمند !!! و.............................
با وجود این انسان ها هنوز انسانند و لحظات سردی و گرمی ، روزهای زشت و زیباشان را می سازد .
[ M-SH ]
[ ]
به نام خدا دل به کجا سپارم ؟
وصیت کردم ، زمانی که موسم پرواز فرا رسید ، و من بال پریدن یافتم . جسم بی جانم را در همان روستا به امانت سپارند . کدام روستا ؟ همان که در قلب دشت های خشک درختانی سبز دارد . با جوی هایی که در آن آب روان جاری است . همان روستا که سقفش ، نیلی است بی هیچ آلودگی و موسیقی گوش نواز پرندگان هم نواست با سکوت صحرای سبز و صدای آرام حرکت گندم زار های طلایی رنگش همان جا که بوی کاه گل خیس خورده خانه های کهنش و حیاط آب پاشی شده اش مشامم را می نوازد و شباهنگام ستارگان درخشان ، چلچراغ آسمان تاریکند و زینت بخش این سقف بی انتها . آنجا رنگ خدا از همه جا پر رنگ تر است . کدام روستا؟ همان روستا که خاطره ی شیرین ترین لحظات زندگی ام را با خود به یدک می کشد . من زاده ی شهرم ، اهل روستا نیستم . کاش بودم ، اهل همان روستا ، همان جا که مردمانش دلی هم چون آینه دارند و لبخند هاشان به رنگ عشق است . کدام عشق ؟ همان عشقی که نامش را دوست داشتن نهادند و بزرگی را شنیدم که گفته بود خدایا به من ارزانی دارش که از عشق ورزیدن هم برتر است . حال ارچه نصیبم از آن تنها سفری کوتاه است ، اما قلبم را می سپارمش تا نگهدارش باشد شاید که از معرکه ی این شهر آشنای غریب در امان بماند . کدام شهر ؟ همان که ... [ M-SH ]
[ ]
به نام خدا تصور تنهایی وقتی فهمید تنهاست ، تنهای تنها ، زبونش بند اومده بود . چه جالب همه ی آدم ها از روی زمین محو شده بودند ، این آرزویی بود که خودش کرده بود ، اولین عکس العملش برای لحظاتی خوشحالی بود ولی خیلی زود این حس جای خودش رو به وهم داد ترس عجیبی سراسر وجودش رو فرا گرفت ، در همون موقع بود که برای اولین بار از آرزویی که کرده بود پشیمون شد ، شاید اون لحظه ای که این آرزو رو می کرد نتونسته بود حس تنهایی رو خوب درک کنه . اون فقط آرزو کرد که همه ی آدم ها محو بشن و اون بتونه از شر همشون خلاص شه . میشه بهش حق داد ، از رفتار و کردار آدم ها خسته شده بود از دروغ ها ، تهمت ها ، خودخواهی ها و ....................................................................................... ولی به چه قیمتی ؟ حالا داشت کم کم یادش میومد ، چقدر نسبت به آدم ها بی توجه بوده و خودش چقدر خودخواه ، خود خواهی که توی آرزوش به خوبی نمود پیدا کرده بود . به یاد آورد ، که چقدر با آدم ها جنگیده و چقدر به خاطر خودش ساده ترین اصول انسانی رو زیر پا گذاشته . این جمله از زبونش نمی افتاد : " دلم می خواد برم یه جا ، هیچ کس نباشه ، کسی رو نبینم و خودم برای خودم تنها زندگی کنم ." چه حرف ساده ای زد و حالا چه تجربه سختی در انتظارشه . خوب یادش اومد که هیچ وقت قدرت این رو نداشت که بفهمه آدم ها هم مثل اون حس دارند ، فکر دارند . به هر روشی متوسل می شد تا حرف خودش رو به کرسی بنشونه و صحت گفتار خودش رو به اثبات برسونه ، چیزی که هرگز موفق به انجامش نشد . تصمیمش رو گرفت تا از شرایطی که در اون قرار گرفته استفاده کنه ، از هر چه که حاصل تلاش دیگران بود بهره برد و یک روز تمام خوش گذروند ، اما تنها صدایی که شنید ، صدای خنده های خودش بود که نه از روی شادی بلکه فقط برای دور کردن وهم بود . هنگام شب از اعماق وجودش عدم حضور آدم ها رو حس کرد و تا صبح حتی یک لحظه چشم ها شو روی هم نگذاشت . روزها به همین منوال گذشت و کم کم به شرایط عادت کرد ، اما اینقدر افسرده شده بود که دیگه حتی یه لبخندهم بر لبانش ظاهر نمی شد و آرزو کرد تا همه چیز مثل گذشته باشه . وقتی چشم هاشو باز کرد همه چیز مثل قبل بود . چند وقت بعد در یک مشاجره دوباره همین آرزو رو کرد . عجب شگفت انگیز است این موجود دو پا !!!
[ M-SH ]
[ ]
به نام خدا پنجره نگاه صبح... می شه پنجره را باز کرد و.... الف . آسمونی را دید سیاه همراه با آلودگی بسیار که حتی یه مولکولش هم ارزش ورود به داخل ریه آدمو نداشته باشه زمینی رو دید کثیف که نشون از این داره که دیشب مامورهای شهرداری یادشون رفته تمیزش کنن یا اصلا حوصلشو نداشتن همسایه ای را دید که دائما کلشو از پنجره میاره بیرون تا بتونه جدیدترین اطلاعات را از محیط اطرافش بدست بیاره و احیانا به خبرگزاری های دیگر محله اعلام کنه دو فرد محترم رو دید که از سر بی کاری در منتهي الیه کوچه ایستادند و وقت خودشون رو صرف امور فوق مهمی می کنند و اتفاقا افراد محترم دیگری را دید که از همراهی با آنها خوشحال شدن را ننده ای را دید که سر موضوعی مثل ..... یک لشکر انسان را علاف خود کرده و .................................................................. ب . آسمون را دید و مطمئن بود که پشت این سیاهیا حتما آبیه وارزش اکسیژنای توی هوا رو بیش از پیش فهمید از دیدن پرنده های روی درختا خیلی لذت برد و حتی با اونا هم نوا شد کوچولو های نازی را دید که آماده رفتن به مدرسه ن ، و لبخند روی لباشون که هیچ وقت بی دلیل پاک نمی شه آدمایی ر ا دید که به فردی که ماشینش روشن نمی شه کمک میکنن و.................................... بعضی چیزارو ندید و خیلی چیزهارو عمیق تر دید ج . چشما رو بست و هیچی ندید و نگاهی دیگر [ M-SH ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |